2 ماه و 5روزگی
سلام سلااااام نی نی مامان و بابا fafa..... الهی قربونت بره مامانی... آخ که این انتظار چه قد سخته جوجوکه مامان..... امروز رفته بودم خونه دایی فرهادو کلی با رادوین بازی کردیم خاله پری همش میگف آخ کی میشه خشی(بهت میگه خشایار) دنیا بیاد من مثه رادوین بچلونمش وبخوابونمشو..... عشقه مامان وااای که همه بیقرار اومدنتن.... شب جمعه(6/7/91) که خونه مهری جون بودیم همه عمه های بابایی که از بچه گی همه عمه فدا بودن واسه بابا fafa مخصوصا عمه مهناز کلی خوشحال شدن ..... میگفتن عمه خانم شدیم دیگه.... عمه مهنازم همش میگف کلی پیرهن حاملگی برات دیدم بیا زودتر بدوزم برات مامانی شبا خوب نمیتونه بخوابه یه جورایی بیقرارم ایشاللا ای 7 ما...
نویسنده :
فرانک
16:23
بهترین روز زندگی ام.....
روز 5 شهریور امسال یکی از بهترین روزای زندگییم بود. واای که اصن نمیتوونستم باور کنم. یعنی خدا بهم هدیه داده؟؟؟ اون روز میخواستم با خاله رزی برم ورزش قبلش با بابا فافا رفتیم آز دادیم .... اااااا بزار از شب قبلش برات بگم مامانی.... شب قبل بودیم خونه مامانی فروغ من همین طوری رفتم یه بی بی چک خریدم و شب اومدم خونه امتحانش کردم یه هو دیدم 2 تا خط پررنگ شده اصن نمیتونستم باور کنم . یعنی آررررررررررههه؟؟؟ منم آرهههه خلاصه اومدمو به بابایی نشون دادم و گفتم بریم من یه بی بی دیگه بخرم... خلاصه لباسو پوشیدیمو راه افتادیم وبابایی هم از اونجایی که دستش به کم نیست رفت 4 تا خرید گفت بگیر امتحان کن فراوووونی اومدییم خونه 2 تاشو امتاحان کردم ...
نویسنده :
فرانک
11:37
شروع ماه 3 عشق زندگییییییمم
سلاااام نی نی مامان قربونت بره..... امروز دومین روز از شروع ماه سووومه... انگار روزا خیییلیی دیر میگذره... حال مامانی هم خوبه... بابا فافا همش میگه واااای کی میشه نی نی مون بزرگ شه شیمکت بزرگ شه .... امروز بعد یه هفته فقط نون پنیر خوردن خونه مادرجون فریبا تونست غذا بخوره مامانی ..... 91/6/27 ...
نویسنده :
فرانک
20:32
انتظار دیدنت...
سلام نی نی نازنینم آخ که چقد مامانی منتظر اومدنت بود قربونت بررررررررم برای اودنت تموم لحظه ها رو میشمورم تا صدای خنده هاتو گریه هاتو زودتر بشنوم. من و بابا فا فا ت بی صبرانه منتظریم.... ...
نویسنده :
فرانک
20:28


